قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

111

تاريخ الفي ( فارسى )

آخرت به كارش آيد . و اعظم از اين ، حساب روز قيامت است كه البته واقع خواهد بود . و سخت‌تر از آن دو ، حقوق مظلومين است كه در آن روز جگرسوز از عهدهء آن بيرون بايد آمد . و بتحقيق كه من مىدانم قومى را كه ، با وجود اقرار ايشان به ربوبيّت خداوند تعالى ، مرا از اين غار بيرون برند و از اين تخت جدا ساخته آن را مال خود سازند . و چون اين به ظهور آيد زمان متغيّر و فاسد و بازار امانت و ديانت بىرونق و كاسد شود . و صبيان با يكديگر قماربازند و مردم از حوادث و نوايب روزگار بغايت ملول و محزون باشند ، و بهتان و تهمت ظاهر و وافر گردد . كسى كه آن زمان را دريابد كارش مشكل و دشوار و موتش به مذلّت و خوارى باشد ؛ و بالضروره آنچه واقع شدنى باشد بشود و خاتمت مسعود مر متقيان را و صالحان را بود . » و از آن جمله آن است كه چون معاويه از قيساريّه به دمشق آمد بعد از دو ماه خبر به عمر رسيد كه معاويه سيرت ابو عبيده ندارد و عدالت نمىنمايد . عمر عزيمت كرد كه به شام آيد و سيرت معاويه و ساير اعمال معلوم كند و از راه عراق به شام رود . پس مهاجر و انصار را گرد كرد و ايشان را گفت : من نيّت كرده‌ام كه به همهء ولايت اسلام بگردم و تحقيق احوال عمّال نمايم . كعب الاحبار « 1 » گفت : يا امير المؤمنين ، از كدام سوى نخست متوجّه شوى ؟ گفت : نخست سوى عراق . گفت : به آن جانب مرو كه من در كتب پيشين خوانده‌ام كه نيكيها ده جزو است ؛ نه به جانب مشرق و يك جزو به جانب مغرب . و بديها هم ده جزو است ، نه به جانب مشرق و يكى به جانب مغرب . و مردى از انصار ، محمّد بن مسلم نام ، روايت كرده كه از رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، شنيدم كه گفت : خشم ده جزو است ، نُه به تركستان و يكى به همهء جهان . و مردى ده جزو است ، نه به هندوستان و يكى به همهء جهان . و شرم ده جزو است ، نه به زنان و يكى به همهء جهان . و كبر ده جزو است ، نه به روم و يكى به همهء جهان . « 2 » پس عمر رأى رفتن عراق بر طرف كرد و گفت : به شام روم كه آنجا مرگ است و قسمت ميراث بكنم و سيرت عمّال معلوم كنم . پس متوجّه شام شد و خلقى بسيار با او بودند ، و عبد اللّه بن عباس با او بود . در منزلى كه نامش سرغ بود فرود آمدند . خبر آمد كه در شام بيمارى بسيار

--> ( 1 ) . هرسه نسخه : كعب الأخبار ؛ كه ضبط ناصواب كعب الاحبار است . وى از يهوديان حمير بود كه در زمان عمر ( سال نوزدهم هجرى ) مسلمان شد . نام وى كعب ابن ماتع الحبر مكّنى به ابو اسحق است . او را بدان سبب كعب الأحبار مىگويند كه صاحب كتب احبار بود . شرح كامل اين شخص بتفصيل در تهذيب نورى و مثلث ابن السيد آمده است ؛ - الأعلام ، ج 3 ، ص 813 . ( 2 ) . طبرى از قول اصبح ، مىنويسد : على برخاست و گفت : « اى امير مؤمنان ، كوفه هجرت پس از هجرت است و قبّهء اسلام است ، روزى بيايد كه هرمؤمنى سوى آن رود يا مشتاق رفتن باشد ، به خدا به وسيلهء مردم آن نصرت رخ دهد ، چنان كه به وسيلهء سنگ بر قوم لوط نصرت رخ نمود . » ؛ - تاريخ طبرى ، ج 5 ، ص 1867 .